تبليغاتX
عرفان و عشق



باز این دلم گرفته از این روزگار لعنتی     خواستم ننوشم می از آن جام لعنتی

اما نشد و به دامش دچار شد                      نوشید می از جا آن نگار لعنتی

از بس دلش سنگ و سخت و سرد بود    هرگز ندیده بود عشق نابم آن لعنتی

تا آنکه خود به خودش گفتم و برو                      از خانه ی دلم تو نگار لعنتی

او هم برفت و دگر از او خبر نشد               نشنید کسی زمن و یاد آن لعنتی

حال این دلم نشسته و غم را بغل کند   نفرین ها که می کند دلم آن یار لعنتی

  بهار ۱۳۸۵- آمل

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 4:35 توسط محسن |