باز این دلم گرفته از این روزگار لعنتی خواستم ننوشم می از آن جام لعنتی
اما نشد و به دامش دچار شد نوشید می از جا آن نگار لعنتی
از بس دلش سنگ و سخت و سرد بود هرگز ندیده بود عشق نابم آن لعنتی
تا آنکه خود به خودش گفتم و برو از خانه ی دلم تو نگار لعنتی
او هم برفت و دگر از او خبر نشد نشنید کسی زمن و یاد آن لعنتی
حال این دلم نشسته و غم را بغل کند نفرین ها که می کند دلم آن یار لعنتی
بهار ۱۳۸۵- آمل
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 4:35 توسط محسن
|


