من می روم به روی شانه های این مردمان شهر
تو گریه می کنی و مرا می برند سوی قبر
آنجا دگر نبینمت که عذابم دهی
من می روم از کنار تو اما به حال قهر
در چشم های تو من همچو ذره بوده ام
جایم نبوده کنار تو جایم بود به قعر
تو شاهزاده و لایق تو را کسی چو شاه
نی من که بوده ام گدای گدایان این دهر
پس می روم زپیش تو تا آسوده تر شوی
من هم روم بسوی بخت خودم سوی قبر
محسن بهار ۸۵-آمل
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:7 توسط محسن
|


